آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

تعطیلات آخر هفته(22بهمن90)

            دیروز با آویسا گلی رفتیم خونه دایی جان محمد. دایی بهزاد از شمال اومده بود وحسابی با دختر گلی بازی کرد.دایی بهزاد آویسا رو سوار دوچرخه دایی محمد کرد و به جای آویسا رکاب می زد.آویسا هم کلی ذوق کرده بود.خلاصه ساعت 8 شب برگشتیم خونه.سوپی که از قبل برات بار گذاشته بودم میکس کردم و بهت دادم خوردی. خیلی شیطونی می کردی. وهمش می خواستی سفره شام رو جمع کنی. بعداز مرارت های بسیار تو  رو بردم اتاقت و خوابوندم. تا صبح تا دلت خواست بیدار شدی و نمی دونم چرا همش گریه می کردی.یه بار که بلند شدی به پشتت دست کشیدم و نوازشت کردم دوباره خوابیدی ولی تا صبح با فواصل کم بیدار شدی.صبح ه...
24 بهمن 1390

خاطرات روزانه(23بهمن90)

                             اندر حکایات دیروز... سرم رو که از سیستم بلند کردم دیدم ساعت٣:١٠ دقیقه است دوان دوان اومدم طرف مهد.خاله مریم هم طبق همیشه جواب گوشی و تلفن داخلیش رو نمی داد.اول قرار بود بریم پیش عمو ارسطو برای چکاب اما زنگ زدم و منشی اش گفت دکتر تازه از مسافرت اومده و ویزیت نمی کنه.خلاصه قرار شد بریم سر کار بابایی تا از اونجا باهم بریم.آژانس هم ماشین نداشت.وقتی اومدم مهد کنار خاله سمیه منتظر وایستاده بودی.الهی بمیرم بچه ام تا منو دید چه ذوقی کرد.باهم دو تایی اومدیم تا سه راهی علوم ...
24 بهمن 1390

آویسا خانم مریض شده

                           آویسا خانم الان دو هفته ست که مریضه . شب  تا صبح همش بیدار میشه. الان حالم خیلی بده و انرژی ندارم. سر ساعت داروهاشو می دم و مراقبش هستم. ولی هنوز سرفه می کنه و بعضی وقت ها هم آبریزش داره. نمی دونم این چه مریضی بود که دختر گلی من رو اذیت کرد.ان شاالله هیچ بچه ای مریض نشه و خدا حافظ همه کوچولوهای ناز و دوست داشتنی باشه                           &n...
16 بهمن 1390

آیا محبت زیاد کودک را لوس می کند؟

                                                   تربیت فرزندان همواره یکی از اولویت های اصلی والدین است. کودک همانند یک نهال تازه شکفته در اختیار دو باغبانی است که به قدر همت و دانش خود قادر خواهند بود از ثمره پرورش این نهال طی سالیان متمادی لذت ببرند. واقعیت این است که امروز بیش از هر زمان دیگری نقش پدر و به ویژه مادر در شکل گیری شخصیت کودک آشکار شده است. بدیهی است که همه والدین می خواهند...
15 بهمن 1390

کفش های جدید آویسا

                     دیروز با بابا رضا رفتیم  برای آویسا گلی کفش بخریم. چون آویسا گلی دیگه راه افتاده و پاپوش براش مناسب نیست. و کفش هاش هم که مامان حاجی و عمه ارغوان زحمتش رو کشیدند براش بزرگ بود. نمی دونید بچه ام  چقدر ذوق کرده بود. کفش رو به فروشنده نمی داد تا کدش رو وارد کنه. وقتی اومدیم  خونه پاش کردم چون عادت نداشت و براش سنگین بود می ترسید راه بره. یه خرده دستش رو گرفتم تا براش عادی بشه بعد خودش با ذوق راه می رفت و هی کفش هاش رو نگاه می کرد. الهی قربونش بشم!        ...
15 بهمن 1390

نکات مهم راجع به راه افتادن خردسالان

        مهم ترین چیز این است که او را مجبور نکنید. زمانش که برسد راه می‌رود. هر نوزادی با نوزاد دیگر فرق دارد، همه در یک سن راه نمی‌افتند.. با توجه به آنچه گفته شد، می‌توان مراحل اصلی راه افتادن و شیوه ای که می‌تواند به نوزاد کمک کند تا این قابلیت را به دست آورد و مستقل شود، توصیف کرد. او خستگی ناپذیر، راه می‌رود بین 4 ماهگی تا یک سالگی، نوزاد مرحلۀ نشستن را پشت سر می‌گذارد، چهار دست و پا راه می‌رود و در پایان این دوره در وضعیت ایستاده قرار می‌گیرد. (باید یادآوری کنیم که برخی نوزادان به هیچ وجه دورۀ چهار دست و پا را پشت سر نمی‌گذارند، و این موضوع هیچ ا...
11 بهمن 1390

آویسا در مهد

                    اینم دختر گلی تو حیاط مهد که داره تاب بازی می کنه و عکسهایی که مامان صدف زحمتش رو کشید!                                                                ...
5 بهمن 1390

5جمله خوب و 7 جمله بد برای کودکان

                     5جمله خوب و 7 جمله بد برای کودکان ۱) خـودت تـصـمـیم بگیر: کودک و دوستش در اتاق مشغول بازی هستند. سر و صدای آنها باعث اذیت و آزار شماست، بهتر است بگویید: "بچه ها تصمیم بگیرید یا بی سر و صدا بازی کنید، یا از اتاق خارج شوید." اگر بعد از ۵ دقیقه هنوز سر و صدا ادامه داشت، بگویید: "خوب می بینم تصمیم گرفتید که از اتاق بیرون بروید." این جمله، شما را از داشتن نقش منفی نجات می دهد، زیرا آنها می دانند این تصمیم آنها بوده که منجر به این نتیجه شده است. به این ترتیب کودک مسئول عمل خودش است. ۲) من تو را دوست دارم ولی ای...
5 بهمن 1390

عسلم مریض شده

                      سه شنبه وقتی آویسای مامان رو از مهد گرفتم احساس کردم رو فرم نیست. اون روز خاله مریم زحمت کشید و مارو به خونه رسوند.  وقتی رسیدم خونه دیدم دخترم تب داره. به بابا رضا گفتم تا ببریمش دکتر(به قول بابا رضا عمو ارسطو).  فهمیدیم دخترم از این تب های ویروسی گرفته. بچه ام همش به من چسبیده بود و بی تابی می کرد. سه شب تب داشت.من و بابا سه شب تا صبح بالای سرش بودیم . تا جمعه صبح که تبش قطع شد.حمومش کردم بعد برای ناهار خونه بابا قاسم رفتیم.مامان فاطمه برای دختر گلی سوپ درست کرده بود.ناهارش رو دا...
3 بهمن 1390