تعطیلات آخر هفته(22بهمن90)
دیروز با آویسا گلی رفتیم خونه دایی جان محمد. دایی بهزاد از شمال اومده بود وحسابی با دختر گلی بازی کرد.دایی بهزاد آویسا رو سوار دوچرخه دایی محمد کرد و به جای آویسا رکاب می زد.آویسا هم کلی ذوق کرده بود.خلاصه ساعت 8 شب برگشتیم خونه.سوپی که از قبل برات بار گذاشته بودم میکس کردم و بهت دادم خوردی. خیلی شیطونی می کردی. وهمش می خواستی سفره شام رو جمع کنی. بعداز مرارت های بسیار تو رو بردم اتاقت و خوابوندم. تا صبح تا دلت خواست بیدار شدی و نمی دونم چرا همش گریه می کردی.یه بار که بلند شدی به پشتت دست کشیدم و نوازشت کردم دوباره خوابیدی ولی تا صبح با فواصل کم بیدار شدی.صبح ه...




